باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

باتری دوربین رو می‌زنم ب ِ شارژ برای ثبت ملاقات‌های دوستانه‌ی چند ساعته. با «آ» و «ع» می‌زنیم ب ِ جاده و گپ. می‌ریم تو رستوران و کنار شرشر آب و گپ و خنده‌های نخودی ک ِ گاهی کنترل از دستمون خارج می‌شد و تیک‌های عکس و عطر نون داغ ک ِ پیچید و در حد انفجار خوردن(:دی). لم‌ می‌دیم و گرمای بخاری و چای داغ ک ِ فک‌هامون رو گرم‌تر می‌کرد و «آ» ک ِ از بس پوشیده بود داشت آب می‌شد:)) ریزکی تحلیل تخت‌های کناریمون و بعدتر رژ لب‌هایی ک ِ تست شد و قرار شد بریم دنبالش. از رستوران با سه فال حافظ می‌زنیم بیرون و پاکت «ع» پوچ بود! می‌ریم دنبال خرید رژ لب و «آ» رو می‌رسونیم و اینبار «ع» حواسش هست دوباره باتری خالی نشه. گز می‌کنم اون سر شهر ک ِ «میم» منتظره و بدو بدو عکسای داغ رو ایمیل می‌کنم برا دخترا:)

 

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 15:21 توسط راوی پاییز|

 

عزیزم وقتی سکوت می‌کنی دوست‌داشتنی‌تر می‌شی.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 20:24 توسط راوی پاییز|

 

خیلی شل و ول لمیده و تن صدایش از ی  ِحد بسیار پایین، بالاتر نمی‌رود. خنده‌هایش هم ب تندی ِ پلک‌زدن محو می‌شود. دوست دارم بدانم وقت ِ سر و کله زدن با خواهر و برادرش هم اینطور وا رفته‌ست؟!

-: «صدف! خواهر یا برادری داری؟!»

-: «داشتم. چند ماه پیش فوت شد. برادرم 25ساله بود.»

-: «...»

سوالم رو قورت دادم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 21:39 توسط راوی پاییز|

 

وقتایی ک ِ بابا و مامان ب ِ مهمونی می‌رن و با خواهره تنها هستیم، سریع ی ِ عهدنامه تنظیم می‌کنیم برای اون چند ساعت و در کمال صلح کارها رو انجام می‌دیم و موزیک بلند و عدم محدودیت زمان دوش‌گرفتن از الویت‌هامونه:)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 20:15 توسط راوی پاییز|

 

دوست دارم تو این هوای پاییزی و وسواس ِ خرید برای هدیه تولدت رو؛ ک ِ سرک بکشم ب ِ کلی فروشگاه و آخر سر اونی ک ِ می‌خوام میاد جلو چشمم و تهش عطسه‌کنون می‌رسم خونه:)

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 21:42 توسط راوی پاییز|

 

دخترا همایش حافظ رو خیلی خوب اجرا کردن و استرس زمان کم و فشردگی برنامه دود شد رفت هوا:)

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:51 توسط راوی پاییز|

 

                               

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 13:42 توسط راوی پاییز|

 

ماهم این هفته برون رفت و ب ِ چشمم سالی‌ست

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 11:35 توسط راوی پاییز|

 

هیچ چیز عذاب‌آورتر از این نیست ک ِ آدم از دست خودش عصبانی باشد و من چقدر عذاب کشیدم امروز(نقطه)

پ‌ن: نپرسید. حتی شما دوست عزیز

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 17:7 توسط راوی پاییز|

 

خودش داستانیست؛ ک ِ هر آدمی رازی دارد و گاهی سرک می‌کشد ب ِ صندوقچه‌ی رازهایش و دچار لبخندهای کش‌دار می‌شود...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 20:6 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» ی ِ روز یهویی فشم:دی
» نمی‌دونی ک ِ
» این دخترکان غمگینی ک ِ نمی‌دانند چ ِ شوقی دارد خنده‌های قایمکی پشت نیمکت
» 885
» بخشنده‌ی مهر
» 882
» دوستی‌های بی‌بهانه
» 881
» برای ثبت در تاریخ
» 879