باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

وقتی روز آخر آبان رو ب ِخاطر تو آبی می‌کنم، آبی ِ آبی...  

 

                                       

 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 20:39 توسط راوی پاییز|

 

اینکه سلایق متفاوت رو در رنگ‌بندی مختلف بالا پایین کرد تا ب ِ یک وجه مشترک رسید.  

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 21:34 توسط راوی پاییز|

یادگاری کتابی ک ِ از 89 سراغش نرفتم... 

                        

                                    

 

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 19:11 توسط راوی پاییز|

ولیعصر رو گز کردن برای پیدا کردن لباس و وسایل ورزشی یک طرف، دَنت شکلات نارگیل ک ِ چندجا سرک کشیدم و بلاخره پیدا کردم یک طرف. سوز هوا رو ب ِ آفتاب ملسش می‌بخشم و قدم‌رانی رو کش می‌دیم. شکلات رو مزه‌مزه می‌کنم لاب‌لاش خاطرات دانشگاه رو می‌‌گم(سلام «آ»:دی) وقتی سرما زورشو می‌زنه می‌چرخیم سمت خونه. بعد از ی ِ خواب عمیق و چیدن برنامه‌ی تئاتر، وسوسه‌ی دَنت شکلات نارگیلی ک ِ از خونه هلمون می‌ده بیرون:دی

هی «میم»، پاییز رو کنار تو دوست‌تر دارم.  

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 21:30 توسط راوی پاییز|

باتری دوربین رو می‌زنم ب ِ شارژ برای ثبت ملاقات‌های دوستانه‌ی چند ساعته. با «آ» و «ع» می‌زنیم ب ِ جاده و گپ. می‌ریم تو رستوران و کنار شرشر آب و گپ و خنده‌های نخودی ک ِ گاهی کنترل از دستمون خارج می‌شد و تیک‌های عکس و عطر نون داغ ک ِ پیچید و در حد انفجار خوردن(:دی). لم‌ می‌دیم و گرمای بخاری و چای داغ ک ِ فک‌هامون رو گرم‌تر می‌کرد و «آ» ک ِ از بس پوشیده بود داشت آب می‌شد:)) ریزکی تحلیل تخت‌های کناریمون و بعدتر رژ لب‌هایی ک ِ تست شد و قرار شد بریم دنبالش. از رستوران با سه فال حافظ می‌زنیم بیرون و پاکت «ع» پوچ بود! می‌ریم دنبال خرید رژ لب و «آ» رو می‌رسونیم و اینبار «ع» حواسش هست دوباره باتری خالی نشه. گز می‌کنم اون سر شهر ک ِ «میم» منتظره و بدو بدو عکسای داغ رو ایمیل می‌کنم برا دخترا:)

 

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 15:21 توسط راوی پاییز|

 

عزیزم وقتی سکوت می‌کنی دوست‌داشتنی‌تر می‌شی.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 20:24 توسط راوی پاییز|

 

خیلی شل و ول لمیده و تن صدایش از ی  ِحد بسیار پایین، بالاتر نمی‌رود. خنده‌هایش هم ب تندی ِ پلک‌زدن محو می‌شود. دوست دارم بدانم وقت ِ سر و کله زدن با خواهر و برادرش هم اینطور وا رفته‌ست؟!

-: «صدف! خواهر یا برادری داری؟!»

-: «داشتم. چند ماه پیش فوت شد. برادرم 25ساله بود.»

-: «...»

سوالم رو قورت دادم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 21:39 توسط راوی پاییز|

 

وقتایی ک ِ بابا و مامان ب ِ مهمونی می‌رن و با خواهره تنها هستیم، سریع ی ِ عهدنامه تنظیم می‌کنیم برای اون چند ساعت و در کمال صلح کارها رو انجام می‌دیم و موزیک بلند و عدم محدودیت زمان دوش‌گرفتن از الویت‌هامونه:)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 20:15 توسط راوی پاییز|

 

دوست دارم تو این هوای پاییزی و وسواس ِ خرید برای هدیه تولدت رو؛ ک ِ سرک بکشم ب ِ کلی فروشگاه و آخر سر اونی ک ِ می‌خوام میاد جلو چشمم و تهش عطسه‌کنون می‌رسم خونه:)

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 21:42 توسط راوی پاییز|

 

دخترا همایش حافظ رو خیلی خوب اجرا کردن و استرس زمان کم و فشردگی برنامه دود شد رفت هوا:)

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:51 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» آی عشق، آی عشق...
» ‌این روزا
» از همون روزهای دارچینی
» 889
» ی ِ روز یهویی فشم:دی
» نمی‌دونی ک ِ
» این دخترکان غمگینی ک ِ نمی‌دانند چ ِ شوقی دارد خنده‌های قایمکی پشت نیمکت
» 885
» بخشنده‌ی مهر
» 882