باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 تازه رسیدم خونه و لباس‌ها رو پرو می‌کنم ک ِ زنگ می‌زنه مسیر برنامه‌ی کوه‌نوردی رو کمی تغییر بده و زنگ می‌زنم از ی ِ بلد ِمحلی توضیحات دقیق‌تر رو می‌پرسم و کیف می‌کنم ک ِ انقد هم‌پایمه:دی

«غزل»نوشت: حق سکوتم رو رد کن بیاد:|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 14:9 توسط راوی پاییز|

 

برنامه‌ی خارج از شهر میوفته درکه«اسپیو». منتظر بقیه می‌شینیم ک ِ گیر ترافیک و جا پارک هستن و «الف» در جواب گارسون مدام می‌گه منتظر «س» هستیم. «میم» سفارشاتشون رو تلفنی می‌گیره و هم‌زمان با رسیدن شام سر و کله‌شون پیدا می‌شه. «س» و دوستش ک ِ سوژه شدن و چندتا سوتی رو هوا می‌گیریم و مناظره «میم1» و «س» و چهارده نفر مهندسی ک ِ فحش‌های ادیبانه‌ی من جزو ذخیره‌های زبانیشون می‌شه. پسرک چندماه‌ی «الف» رو می‌چلونم از بس تپلی-پنبه‌ای هست و تیک‌ ِ عکس. «میم3» ک ِ بازومو می‌گیره ک ِ «از آخرین بار چ ِ تغییری کردی قشنگ‌تر شدی؟ و فک کنم روزهات خوبه و همینه دلیلش» از پله‌ها پایین میایم و وجدان درد رزرویای دم در و قدم رانی تا پیدا کردن ماشین. جدا شدن از بقیه و سرک کشیدن ب ِ بام و تهران ِ بیدار. موزیک رو کم می‌کنم و می‌شه شروع ی ِ صحبت طولانی، خیلی طولانی ک ِ بعد از بوسه و خدافظی سه نقطه‌هاش ادامه پیدا می‌کنه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 13:18 توسط راوی پاییز|

 

بعد سینما، ی ِ قدم‌رانی و «غ» ک ِ مشغول ویندوز عوض کردنه و فحشی ک ِ ازم می‌خوره(:دی) و گز می‌کنیم سمت فاطمی و دم افطار می‌ریم کلّه‌پزی. دیسکوی(!) پارک ک ِ عجیب بود و نرم‌نرمک میایم سمت خونه و نصف شبی ک ِ «غ» هنـــ ـ ـ ــوز مشغول ویندوزه:دی

پ‌ن: می‌شه لاب‌ِلای دقایقتون کمی از خالم یاد کنید و کمی دعـــا، دعــــــــا، فــــــــ ـ ـ ـــــــــوت برایش؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:6 توسط راوی پاییز|

 

نگران امتداد نگاه توام

در بی‌کرانه‌ی عجیب این دنیا

چشم‌هایت

معیار خوب دلواپسی‌های منند.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 14:4 توسط راوی پاییز|

 

ی ِ قضیه‌ی ثابت شدست، اونایی ک ِ وقتی دورن دوست‌داشتنی‌ترن

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 14:15 توسط راوی پاییز|

 

هی!

دوازده روز ِ تابستون گذشت...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 11:40 توسط راوی پاییز|

 

اینایی ک ِ وقتی ی ِ امانتی دستشون داری و اصلاً خودشون رو مسئول نمی‌دونن ک ِ زودتر امانتی رو پس بدن و حتی ب ِ رو خودشون نمیارن ک ِ امانتی دستشون داری و تا ب ِ روشون نیاری عمراً امانتی ب ِ دستت برسه، و این درحالی هست ک اگر امانتی دست من باشه کمتر از چند روز هرطور شده ب ِ دست طرف می‌رسونم چون رو مخمه. حالا اینا از اون دسته آدمایی هستن ک ِ شدیداً ازشون دوری می‌کنم و هربار پشت دستم رو داغ می‌کنم ک ِ کتاب ب ِ کسی امانت ندم. این خط____ این نشون *

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 14:13 توسط راوی پاییز|

 

آیا آن قدر صبر دارید تا گِل‌های وجودتان ته‌نشین گشته و از دلِ آن زلالی، یک زندگیِ ناب سربرآورد؟

 

                               

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 23:10 توسط راوی پاییز|

 

بلال ک ِ گاز می‌زنم و عطر شوری دریا ک ِ می‌پیچه تو سرم

:)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 11:30 توسط راوی پاییز|

 

وقتی یک مسئله تمام می‌شود، فقط تمام می‌شود. نه دوباره شروع می‌شود و نه کش می‌آید و شاید ب ِ قول بل: « باید ب ِ یک نامتعادل متعادل دست یافت» و تمام.

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 22:42 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 858
» 857
» 856
» 855
» از سری قوانین نانوشته
» بیست و شش تا
» هشت ماه!
» لائوتسه
» ازینا ک ِ بدون هم نمی‌شه
» با لبخند