باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

اولین دورهمی صبحانه‌ی نود و چهار (+) و نی‌نی بینی. «ع» وسط صبحانه، مجدد ب ِ من درخواست آموزش سوت رو می‌ده ک ِ «م» پیشنهاد برنامه‌ی سفر تعطیلات هفته‌ی آینده رو می‌ده و همون‌جا قطعی می‌شه.

*نی‌نی بینی: دیدن نوزاد:دی

«م» همون «میم» نیست‌ها:) 

                              

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:37 توسط راوی پاییز|

هرچقدر روی وقت‌شناسی حساس هستم، اطرافم هستند کسانی ک ِ ذرّه‌ای این ویژگی رو نداشته باشند. خودشان برنامه‌ای را می‌چینند و درست زمانی ک ِ باید، پیام می‌دهند تاخیر دارند و این پیام سه-چهار بار تمدید می‌شود ک ِ دیشب دیر خوابیدم و فلان. تماس می‌گیرم ک ِ بهتره بیوفته برای زمان دیگه ک ِ ناراحت می‌شود و من؟ تــــَق! 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط راوی پاییز|

وقتی مستأصل نگاهم می‌کنن و برای کار اشتباهی ک ِ انجام دادن، و من درجریان نیستم، دنبال چاره می‌گردن و تو چشمای این شونزده-هفده ساله خیره‌ می‌شم ک ِ چندتاییشون اشکی هستن و بقیه مات. یکیشون ب ِ طور نسبی شرایط رو توضیح می‌ده و منتظر. می‌گم خیلی وقت بود منتظر این اتفاق بودم چون سرمستید و واقعیت ازتون دور. کلی کلمه‌ها رو ردیف می‌کنم و آخرش ک ِ وقتی آگاهانه تصمیمی رو می‌گیرید «باید» تبعات و مسئولیتش رو هم بپذیرید. حرف بزنید و دنبال این باشید ک ِ کجا رو کج رفتید. انگشت‌ها رو از روی هم بردارید و با تنبیهی ک ِ براتون در نظر گرفته می‌شه رو‌بّ‌رو بشید و اشتباه رو بپذیرید.

ساکت هستن و کتاب‌ها رو باز می‌کنن. 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:35 توسط راوی پاییز|

آخرین دورهمی 93 رو مرور می‌کنم و لبخند می‌شم (+

 

                         

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:13 توسط راوی پاییز|

عطر صبح گاهی بهارنارنج و عطر مستانه‌ی شبونه‌ی یاس حیاط...

:) 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:7 توسط راوی پاییز|

کلی دنبالش گشتم. اون بالا بود

:) 

 

                            

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:44 توسط راوی پاییز|

اولین سالی بود ک ِ تعطیلات نوروز سفر بودم. پر از سرسبزی‌های تازه و تمیز، خنک و معطّر. چیدن برنامه‌ی دیدن «غ» تو شهرش و نم بارون‌های خاکستری. دریای پرتلاطم و عطر نان و  سبزی و لباس‌های محلّی. صدای تق تتق تق قطار ِ نیمه‌های شب...  

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:40 توسط راوی پاییز|

مگر می‌شود

زندگی مرا

ب ِ هم ریخته آفریده باشد

«خدای دانه‌های انار»...  

 

 پ‌ن: حوّل حالتون ب ِ احسن الحال

       دعــــــا، دعــــــــــــا، فـــــ ـ ـ ـوووت 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:24 توسط راوی پاییز|

وحشت حالت یک ضربه را دارد. لحظه‌ای است ک ِ انسان هیچ‌چیز نمی‌بیند. وحشت فاقد هرگونه اثر زیبایی است و انسان فقط پرتو شدید رویداد ناشناخته‌ای را می‌بیند ک ِ انتظار می‌کشد. برعکس، وقتی گرفتار حزن و اندوه می‌شویم ک ِ می‌دانیم چ ِ خبر است.

«بار هستی. میلان کوندرا. ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور»

پ‌ن: همه چی قاطی شده.  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:9 توسط راوی پاییز|

چشمات یک خواب هست. هیچ مرزی بین رویا و حقیقت وجود ندارد. بگذار هرجا می‌خواهد فریب باشد و هرجا می‌خواهد حقیقت... 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 931
» احساس مالکیت دارند روی زمان ِ دیگری
» 929
» 928
» خونه‌ی سبز
» 926
» ب ٍ رنگ سبز
» 924
» 923
» 922