باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

خیلی شل و ول لمیده و تن صدایش از ی  ِحد بسیار پایین، بالاتر نمی‌رود. خنده‌هایش هم ب تندی ِ پلک‌زدن محو می‌شود. دوست دارم بدانم وقت ِ سر و کله زدن با خواهر و برادرش هم اینطور وا رفته‌ست؟!

-: «صدف! خواهر یا برادری داری؟!»

-: «داشتم. چند ماه پیش فوت شد. برادرم 25ساله بود.»

-: «...»

سوالم رو قورت دادم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 21:39 توسط راوی پاییز|

 

وقتایی ک ِ بابا و مامان ب ِ مهمونی می‌رن و با خواهره تنها هستیم، سریع ی ِ عهدنامه تنظیم می‌کنیم برای اون چند ساعت و در کمال صلح کارها رو انجام می‌دیم و موزیک بلند و عدم محدودیت زمان دوش‌گرفتن از الویت‌هامونه:)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 20:15 توسط راوی پاییز|

 

دوست دارم تو این هوای پاییزی و وسواس ِ خرید برای هدیه تولدت رو؛ ک ِ سرک بکشم ب ِ کلی فروشگاه و آخر سر اونی ک ِ می‌خوام میاد جلو چشمم و تهش عطسه‌کنون می‌رسم خونه:)

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 21:42 توسط راوی پاییز|

 

دخترا همایش حافظ رو خیلی خوب اجرا کردن و استرس زمان کم و فشردگی برنامه دود شد رفت هوا:)

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:51 توسط راوی پاییز|

 

                               

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 13:42 توسط راوی پاییز|

 

ماهم این هفته برون رفت و ب ِ چشمم سالی‌ست

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 11:35 توسط راوی پاییز|

 

هیچ چیز عذاب‌آورتر از این نیست ک ِ آدم از دست خودش عصبانی باشد و من چقدر عذاب کشیدم امروز(نقطه)

پ‌ن: نپرسید. حتی شما دوست عزیز

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 17:7 توسط راوی پاییز|

 

خودش داستانیست؛ ک ِ هر آدمی رازی دارد و گاهی سرک می‌کشد ب ِ صندوقچه‌ی رازهایش و دچار لبخندهای کش‌دار می‌شود...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 20:6 توسط راوی پاییز|

 

از خواب می‌پرم و کمی بعد خوابالو و ی ِ چشمی پیام «غ» رو می‌خونم ک ِ دلش خواسته یکی از مهمترین اتفاقات زندگیش رو نیمه شب برام بگه و من ک ِ کابوسم فراموشم می‌شه و می‌شم ی ِ لبخند. و تشکرات پرتاب دارم سمت خدا ک ِ دوستانم و گروه‌های دوستی ک ِ شکل گرفته طی زمان؛ چ ِ بی‌منّت و شیرین هست. بی هیچ انتظاری، بدون خود سانسوری کنار هم قرار می‌گیریم. سفر می‌رویم، پیک‌نیک چند ساعته می‌چینیم، چای و کیک می‌خوریم، هدیه می‌دهیم، در شادی هم غرق می‌‌شویم و هنگام غم دست هم رو فشار می‌دهیم، برای تلنگر گاهی خشم می‌شویم و صدای بلند شده‌ی هنگام عصبانیت رو می‌سپاریم ب ِ باد، ب  ِ هم پول قرض می‌دهیم، ب ِ خوراکی هم ناخنک می‌زنیم، برای هم وقت می‌گذاریم و اگر هم نشد؟ دل‌گیر نمی‌شویم. کنار هم هستیم و ساعت‌هایی ک ِ از هم بی‌خبریم، باز دل گرم هستیم ب ِ هم، ک ِ وقت ِ ضرورت دست‌هایی هست...

:)

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 13:16 توسط راوی پاییز|

 

تو ماشین لاک اناری می‌زنم و سراغ دخترا رو می‌گیرم. جلوی سالن یکی یکی می‌بینمشون. جشن عروسی «س» از گروه 2-7 یازده سال پیش هست و خنده‌ی ما چهارتای دیگه ک ِ «س» پیش‌گویی من رو زیر پا گذاشت و فحش‌های «آ» ک ِ مراسماتون اول هفته نباشه و حرف فال‌گیر ب «ع» ک ِ کفش راست عروس رو بپوش و نقشه‌هایی ک ِ برای اون کفش کشیده شد:دی همه‌ی مراسم ی ِ طرف و خنده‌ی خدافظی ی ِ طرف ک ِ خط خنده رو عمیق‌تر کرد و ب ِ محض نشستن تو ماشین و اون ارتفاع بالا، هلمون داد طرف ی ِ گپ و من،«ع» و «آ» ک ِ هی رشته‌ها رو باز می‌کردیم سکوت و تأیید نظر هم و هوس رفتن ب ِ  ی ِ طرف ک ِ یادمون افتاد با اون ساپورت کجا می‌شه رفت واقعاً:دی. کنار میدون «آ» می‌زنیم کنار و با اینکه 4-5ساعت دیگه بایس می‌رفتیم سمت محل کارهامون؛ مشغول  ادامه‌ی حرفامون شدیم و کفش رو درآوردم و راحت نشستم ب ِ لاک پاک کردن:)) نهایتاً «آ» ک ِ پیاده شد و حالا ماشینی ک ِ باتری خالی کرد و هیجان دیگه‌ای انداخت تو دامنمون و نیش‌های باز ما خل‌خلی‌ها:دی

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 19:18 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» این دخترکان غمگینی ک ِ نمی‌دانند چ ِ شوقی دارد خنده‌های قایمکی پشت نیمکت
» 885
» بخشنده‌ی مهر
» 882
» دوستی‌های بی‌بهانه
» 881
» برای ثبت در تاریخ
» 879
» دوستان ِ جان
» مهر پر لبخند