باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

مواد رو می‌ریزم توی ظرف و هم می‌زنم، موهام رو خشک می‌کنم، سراغ مهمون‌ها رو می‌گیرم، پیام کوتاه می‌دم صب کوه، ناخن‌ها رو کوتاه ‌می‌کنم، کوله رو آماده می‌کنم، یادم میوفته فیلم رو جا گذاشتم، موزیک رو زیاد می‌کنم، گل‌های خشک شده رو می‌ریزم تو شیشه، قفسه‌ی کتاب رو مرتب می‌کنم، سینک رو وایتکس کاری می‌کنم، ناخن پا رو قرمز می‌کنم، مواد ساندویچ رو آماده می‌کنم، فردا روز خوبیه.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 22:56 توسط راوی پاییز|

 

از سبد گیلاس ِ تازه چیده شده، کک‌هاش ب ِ من می‌رسه:|

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 12:35 توسط راوی پاییز|

 

 تازه رسیدم خونه و لباس‌ها رو پرو می‌کنم ک ِ زنگ می‌زنه مسیر برنامه‌ی کوه‌نوردی رو کمی تغییر بده و زنگ می‌زنم از ی ِ بلد ِمحلی توضیحات دقیق‌تر رو می‌پرسم و کیف می‌کنم ک ِ انقد هم‌پایمه:دی

«غزل»نوشت: حق سکوتم رو رد کن بیاد:|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 14:9 توسط راوی پاییز|

 

برنامه‌ی خارج از شهر میوفته درکه«اسپیو». منتظر بقیه می‌شینیم ک ِ گیر ترافیک و جا پارک هستن و «الف» در جواب گارسون مدام می‌گه منتظر «س» هستیم. «میم» سفارشاتشون رو تلفنی می‌گیره و هم‌زمان با رسیدن شام سر و کله‌شون پیدا می‌شه. «س» و دوستش ک ِ سوژه شدن و چندتا سوتی رو هوا می‌گیریم و مناظره «میم1» و «س» و چهارده نفر مهندسی ک ِ فحش‌های ادیبانه‌ی من جزو ذخیره‌های زبانیشون می‌شه. پسرک چندماه‌ی «الف» رو می‌چلونم از بس تپلی-پنبه‌ای هست و تیک‌ ِ عکس. «میم3» ک ِ بازومو می‌گیره ک ِ «از آخرین بار چ ِ تغییری کردی قشنگ‌تر شدی؟ و فک کنم روزهات خوبه و همینه دلیلش» از پله‌ها پایین میایم و وجدان درد رزرویای دم در و قدم رانی تا پیدا کردن ماشین. جدا شدن از بقیه و سرک کشیدن ب ِ بام و تهران ِ بیدار. موزیک رو کم می‌کنم و می‌شه شروع ی ِ صحبت طولانی، خیلی طولانی ک ِ بعد از بوسه و خدافظی سه نقطه‌هاش ادامه پیدا می‌کنه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 13:18 توسط راوی پاییز|

 

بعد سینما، ی ِ قدم‌رانی و «غ» ک ِ مشغول ویندوز عوض کردنه و فحشی ک ِ ازم می‌خوره(:دی) و گز می‌کنیم سمت فاطمی و دم افطار می‌ریم کلّه‌پزی. دیسکوی(!) پارک ک ِ عجیب بود و نرم‌نرمک میایم سمت خونه و نصف شبی ک ِ «غ» هنـــ ـ ـ ــوز مشغول ویندوزه:دی

پ‌ن: می‌شه لاب‌ِلای دقایقتون کمی از خالم یاد کنید و کمی دعـــا، دعــــــــا، فــــــــ ـ ـ ـــــــــوت برایش؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:6 توسط راوی پاییز|

 

نگران امتداد نگاه توام

در بی‌کرانه‌ی عجیب این دنیا

چشم‌هایت

معیار خوب دلواپسی‌های منند.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 14:4 توسط راوی پاییز|

 

ی ِ قضیه‌ی ثابت شدست، اونایی ک ِ وقتی دورن دوست‌داشتنی‌ترن

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 14:15 توسط راوی پاییز|

 

هی!

دوازده روز ِ تابستون گذشت...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 11:40 توسط راوی پاییز|

 

اینایی ک ِ وقتی ی ِ امانتی دستشون داری و اصلاً خودشون رو مسئول نمی‌دونن ک ِ زودتر امانتی رو پس بدن و حتی ب ِ رو خودشون نمیارن ک ِ امانتی دستشون داری و تا ب ِ روشون نیاری عمراً امانتی ب ِ دستت برسه، و این درحالی هست ک اگر امانتی دست من باشه کمتر از چند روز هرطور شده ب ِ دست طرف می‌رسونم چون رو مخمه. حالا اینا از اون دسته آدمایی هستن ک ِ شدیداً ازشون دوری می‌کنم و هربار پشت دستم رو داغ می‌کنم ک ِ کتاب ب ِ کسی امانت ندم. این خط____ این نشون *

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 14:13 توسط راوی پاییز|

 

آیا آن قدر صبر دارید تا گِل‌های وجودتان ته‌نشین گشته و از دلِ آن زلالی، یک زندگیِ ناب سربرآورد؟

 

                               

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 23:10 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» مرگ ِ دقایق
» 859
» 858
» 857
» 856
» 855
» از سری قوانین نانوشته
» بیست و شش تا
» هشت ماه!
» لائوتسه