باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

ی ِ ملاقات دوازده نفری ِ دور و دراز با شونزده-هفد‌ه ساله‌های نه-ده سال پیش، می‌شه دلیل پهنای لبخندم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 21:52 توسط راوی پاییز|

 

خواهره: «چ ِ فیلم‌هایی برای اکران دارید؟»

متصدی: «امروز»

خواهره: « نه! چهارشنبه»

متصدی: «اسم فیلم امروز هست»

خواهره: «:|»

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:32 توسط راوی پاییز|

 

اینکه تازه بعد از ده روز، برای دو هفته دیگه بلیط تئاتر رو گیر میارم و بعدش می‌شینم فکر می‌کنم ی ِ وقتا چقد بی‌طاقتم و حوصلم لبریز می‌شه، و هربار می‌خوام کم‌رنگ کنم این خصلت رو اما...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 21:2 توسط راوی پاییز|

 

بی‌خیال بغض و بارون و عطر گریه

بی‌خیال دل‌دل زدن‌ها

"من" خوب می‌داند

آنچه در سکوت است در سخن نیست

در سکوت چشم است

دلیل، نشانه، واژه، و حتّی کمی فریاد

کجاست شهرزاد قصّه‌ها

کمی شنیدن می‌خواهم

کمی قصّه

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 18:12 توسط راوی پاییز|

 

چ ِ می‌دونستم یکشنبه‌ می‌بینمت و با بقیه روزهامون فرق داره. عکس‌ها رو دیدی، سر مراسم «ب» برنامه ریختیم و خندیدیم و راز ِمگو گفتی. برنامه‌ی سفرت رو گفتی. اون برنامه‌ی اکسل رو درست کردیم. یادته چقدر عجله داشتی همیشه؟ اون روز عجول‌تر ک ِ کارها رو تحویل بدی. گفتی خونه‌ی قبلیت رو دوست‌تر داشتی و حالا سعی می‌کنی ازین جدیده هم خوشت بیاد. حرف می‌زدیم. با «ب» خندیدیم، سه‌تایی، بلند بلند. سمیه، تو چطور دلت اومد اون همه برنامه رو نصفه ول کنی؟ ک ِ چی بشه؟ ب ِ چی برسی؟ همیشه می‌گفتم مادر خوبی می‌شی، یادته تو فالت پسر بود و من و «ب» و «س» می‌گفتیم بهت دختر نمی‌دیم؟

حیف تو بود دختر!

سمیه، راستی! نگفتمت خنده‌هات از زیباترین خنده‌ها بود؟!

پ‌ن: سمیه، همسرش و پدر و مادر خودش ب  ِخاطر ی ِ تصادف احمقانه دیگه نیستن... 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 18:46 توسط راوی پاییز|

 

اینایی ک ِ شروع کارشون هست و روز اول کاری می‌خورن ب ِ تعطیلات تابستونی:))

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 21:11 توسط راوی پاییز|

 

                                 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 20:48 توسط راوی پاییز|

 

مواد رو می‌ریزم توی ظرف و هم می‌زنم، موهام رو خشک می‌کنم، سراغ مهمون‌ها رو می‌گیرم، پیام کوتاه می‌دم صب کوه، ناخن‌ها رو کوتاه ‌می‌کنم، کوله رو آماده می‌کنم، یادم میوفته فیلم رو جا گذاشتم، موزیک رو زیاد می‌کنم، گل‌های خشک شده رو می‌ریزم تو شیشه، قفسه‌ی کتاب رو مرتب می‌کنم، سینک رو وایتکس کاری می‌کنم، ناخن پا رو قرمز می‌کنم، مواد ساندویچ رو آماده می‌کنم، فردا روز خوبیه.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 22:56 توسط راوی پاییز|

 

از سبد گیلاس ِ تازه چیده شده، کک‌هاش ب ِ من می‌رسه:|

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 12:35 توسط راوی پاییز|

 

 تازه رسیدم خونه و لباس‌ها رو پرو می‌کنم ک ِ زنگ می‌زنه مسیر برنامه‌ی کوه‌نوردی رو کمی تغییر بده و زنگ می‌زنم از ی ِ بلد ِمحلی توضیحات دقیق‌تر رو می‌پرسم و کیف می‌کنم ک ِ انقد هم‌پایمه:دی

«غزل»نوشت: حق سکوتم رو رد کن بیاد:|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 14:9 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 867
» 866
» چرا واقن...
» راویـــــــــ ـ ـ ـــــانه
» راستی! نگفتمت خنده‌هات از زیباترین خنده‌ها بود؟!
» 862
» تو اون کوه ِ بلندی...
» مرگ ِ دقایق
» 859
» 858