باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

مگر می‌شود

زندگی مرا

ب ِ هم ریخته آفریده باشد

«خدای دانه‌های انار»...  

 

 پ‌ن: حوّل حالتون ب ِ احسن الحال

       دعــــــا، دعــــــــــــا، فـــــ ـ ـ ـوووت 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:24 توسط راوی پاییز|

وحشت حالت یک ضربه را دارد. لحظه‌ای است ک ِ انسان هیچ‌چیز نمی‌بیند. وحشت فاقد هرگونه اثر زیبایی است و انسان فقط پرتو شدید رویداد ناشناخته‌ای را می‌بیند ک ِ انتظار می‌کشد. برعکس، وقتی گرفتار حزن و اندوه می‌شویم ک ِ می‌دانیم چ ِ خبر است.

«بار هستی. میلان کوندرا. ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور»

پ‌ن: همه چی قاطی شده.  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:9 توسط راوی پاییز|

چشمات یک خواب هست. هیچ مرزی بین رویا و حقیقت وجود ندارد. بگذار هرجا می‌خواهد فریب باشد و هرجا می‌خواهد حقیقت... 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط راوی پاییز|

او را بگو:

«تپش جهنمی مست!»

او را بگو:

«نسیم سیاه چشمانت را نوشیده‌ام

نوشیده‌ام ک ِ پیوسته بی‌آرامم»

 

«سهراب» 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:29 توسط راوی پاییز|

خیلی خسته هستم و بخاطر تمیزکاری امروز، چند خراش هم رو ساق دستمه ک ِ معمولا اینا دردش از زخم عمیق بیشتره.

دلم ی ِ ساحل می‌خواد ک ِ خیس نباشه. شنی هم نباشه. ی ِ میز داشته باشه با ی ِ عالمه صندلی؛ اما فقط ی ِ میز... 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:55 توسط راوی پاییز|

عکس‌ها رو می‌بینم و «میم» می‌ره سراغ مرتب کردن وسایل ماهی‌گیریش. قلاب ماهی‌گیری‌ها رو مرتب می‌کنه و قلاب‌های متفاوت رو نشون می‌‌ده ک ِ هرکدوم برای چ ِ ماهی هست و...برنامه‌ی سفر ماهی‌گیری آینده رو می‌ذاره. 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط راوی پاییز|

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

 

«حافظ» 

پ‌ن: مامان برگشت:) 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:54 توسط راوی پاییز|

بین گروه‌های دوستی، ته مزه‌ی کهنه‌ها ی ِ چیز ِ دیگس:) (+

پ‌ن: شب ک ِ می‌رسم و مامانه از بیمارستان پیام می‌ده خوابی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:45 توسط راوی پاییز|

درگوشی:

خدایا، لطفاً «قند» مامان رو ثابت و نرمال نگه دار، فردا صب مرخص شه بیاد خونه. ها؟ باشه؟!:( 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:30 توسط راوی پاییز

امروز دوباره پی بردم برای بازی پانتومیم هنوز رقیبی نمی‌بینم(البته تو قسمت حدس زدن):دی

پ‌ن: و اینکه هنوز ب ِ راحتی می‌تونم راز و رمزها رو حدس بزنم:| 

پ‌ن2: وسط این کارا دستور کیک رو مرحله مرحله برا غزلک فرستادن داستان بود:دی 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:50 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 924
» 923
» 922
» 921
» 920
» 919
» 918
» شبونه و گپ و خنده، خون می‌شه تو رگ‌ها
» راویـــــــ ـ ـ ـ ــــــــانه
» 915