باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

خیلی خسته هستم و بخاطر تمیزکاری امروز، چند خراش هم رو ساق دستمه ک ِ معمولا اینا دردش از زخم عمیق بیشتره.

دلم ی ِ ساحل می‌خواد ک ِ خیس نباشه. شنی هم نباشه. ی ِ میز داشته باشه با ی ِ عالمه صندلی؛ اما فقط ی ِ میز... 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:55 توسط راوی پاییز|

عکس‌ها رو می‌بینم و «میم» می‌ره سراغ مرتب کردن وسایل ماهی‌گیریش. قلاب ماهی‌گیری‌ها رو مرتب می‌کنه و قلاب‌های متفاوت رو نشون می‌‌ده ک ِ هرکدوم برای چ ِ ماهی هست و...برنامه‌ی سفر ماهی‌گیری آینده رو می‌ذاره. 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط راوی پاییز|

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

«حافظ»

پ‌ن: مامان برگشت:) 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:54 توسط راوی پاییز|

بین گروه‌های دوستی، ته مزه‌ی کهنه‌ها ی ِ چیز ِ دیگس:) (+

پ‌ن: شب ک ِ می‌رسم و مامانه از بیمارستان پیام می‌ده خوابی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:45 توسط راوی پاییز|

درگوشی:

خدایا، لطفاً «قند» مامان رو ثابت و نرمال نگه دار، فردا صب مرخص شه بیاد خونه. ها؟ باشه؟!:( 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:30 توسط راوی پاییز

امروز دوباره پی بردم برای بازی پانتومیم هنوز رقیبی نمی‌بینم(البته تو قسمت حدس زدن):دی

پ‌ن: و اینکه هنوز ب ِ راحتی می‌تونم راز و رمزها رو حدس بزنم:| 

پ‌ن2: وسط این کارا دستور کیک رو مرحله مرحله برا غزلک فرستادن داستان بود:دی 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:50 توسط راوی پاییز|

 

                             

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:17 توسط راوی پاییز|

وسط این روزا، وقتی چشمم میوفته ب ِ دو نارنجی ِ نارنج‌های حیاط -بعد از چند سال ک ِ سرما سوزونده بودش- لبخند می‌شم. هنوز محسوسه برام عطر بهارنارنج‌های پونزده‌سالگی دور ِ دور. 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:35 توسط راوی پاییز|

وسط ِ داستان منطق الطّیر، می‌گه برم طرح تتوی کتفم رو عوض کنم و سیمرغ بزنم:| 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:8 توسط راوی پاییز|

امروز خوش گذشت. 

همین 

کافی نیست؟ 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:42 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 920
» 919
» 918
» شبونه و گپ و خنده، خون می‌شه تو رگ‌ها
» راویـــــــ ـ ـ ـ ــــــــانه
» 915
» من، میم، ستارخان
» 913
» جو زده‌های آخر دهه‌ی هفتاد
» 911