تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

این بار تو چشم بگذار

من فراموشت می‌کنم

فقط تا صد بشمار، آهسته آهسته

راستی

من بازی را خوب نمی‌دانم

خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را؟

تو را فراموش کنم یا خاطره را؟

این بازی کی تمام می‌شود...؟

                        

پ‌ن : بعد از امتحان غزلیات سعدی، یه حسی اومد سراغم که دقیقاً نمی دونی خوبه یا بد،

 خاکستریه، می‌خوای ازش دور بشی اما تمام وجودت رو می‌گیره...

بعد از کلاس آخر و گپ و خنده‌های از ته دل و خوردن بستنی زمستونی و چیپس، پنج نفری یه

مسیر طولانی رو تو تاریکی الکی‌الکی گز می‌کردیم و در جواب آرزو که ساعت چنده که انقدر

نیمه‌شبه، بلند بلند می‌خندیدیم و شب و تاریکی رو از خودمون می‌ترسوندیم...

تو ترافیک و درحالیکه دوباره اون حسه اومده سراغم، رادیو «من مانده‌ام تنهای تنها» رو پخش

می‌کنه. ساکت می‌شیم. از آقای راننده می‌خوام موج رادیو رو عوض کنه...

«تو ای پری کجایی؟...» لحظه‌هامونو پر می‌کنه:((...

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت22:24توسط راوی پاییز | |

 

عمیق‌ترین نفس‌ها را می‌کشی تا التهاب درونت را خاموش کنی. می‌دانی، یاد گرفته‌اند 

نگاهشان سرد باشد، یخ باشد. نگاهشان هم نکنی، سرمایشان را از دور حس می‌کنی،

در این خاکستری هوای گرفته، سوزشان به گونه‌هایت تازیانه می‌زند، نگاهشان نمی‌کنی...

این خیابان همیشه خلوت را گز می‌کنی، نزدیک خانه که می‌شوی، دلت می‌لرزد. به سمته چپ

نگاه نمی‌کنی، امان...باز هم این پیرمرد، درست رو به‌روی خانه و پنجره‌ی اتاق هیزمی روشن

کرده است...

عطر هیزم در تمام لحظه‌هایت پر می‌شود...

 

                          

پ‌ن : بلاخره روزی این پیرمرد را به چایی دعوت می‌کنم:)

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت12:11توسط راوی پاییز | |

 

بعضی چیزها را نمی‌شود به دیگری دیکته کنی، مشق بگویی و جریمه کنی.  کاغذشان را پاره

 کنی و از سر خط بنویسند و بدخط بشوند، اخمی کنی و غر بزنی. گاهی می‌شود دستشان را

بگیری و دو دستی با هم مشق بنویسید. اما خب نمی‌شود دستشان را گرفت و کلمه‌ی

«دوست» را یادشان بدهی. بعضی کلمات، بعضی جملات، ازین دسته‌اند. یعنی تا می‌خواهی

حرف «دال» را بنویسی، به حرف «واو» که می‌رسی دستت خوش‌خط‌ترین خط‌‌ها می‌شود.

نمی‌شود که با خط بد «دوستی» و «محبت» را نوشت، می‌شود؟!...

                          

پ‌ن : بعضی چیزها یاد دادنی نیست!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت9:51توسط راوی پاییز | |

 

واقعیت دارد...هیچ‌کس حقیقت را نمی‌گوید...این بهترین راه است...نه اینکه دروغ بگویند! نه!

فقط راستش را هم نمی‌گویند. گناهش هم کمتر است. همه از بازی کردن خوششان می‌آید...

منطقی‌تر هم به نظر می‌رسد...همه می‌دانند، کسی که راستش را بگوید، کسی که هرچه در

دلش می‌گذرد را به زبان بیاورد، دیر یا زود لـــه می‌شود...دیر یا زود خاکســـتر می‌شود...

کسی به بعدش کاری ندارد. شاید از آن خاکستر چیزی بلند شود، شاید هم نه!

 

پ‌ن : «آن‌ها هیچ از بهشت نمی‌دانند. امین انصاری»

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت10:31توسط راوی پاییز | |

 

هوا کبود و خاکستری. گوشی رو خاموش می‌کنم. کتاب می‌‌خونم، رو بعضی جمله‌ها استپ

می‌کنم، دل‌دل می‌زنم، تندتند قدم می‌زنم، سرم رو کاملاً بالا می‌گیرم، می‌بینم، می‌شنوم،

بستنی می‌خورم، تا دیر وقت پروژه‌ها رو مرتب می‌کنم، دوش آب ِ گرم می‌گیرم، با لبخند شیرِ

گرمِ مادر و همصحبتیش رو می‌پذیرم، زمزمه می‌کنم، کمی پنجره رو باز می‌زارم، سرفه می‌کنم،

صبح زود بیدار ‌می‌شم، کمی کلیله و دمنه می‌خونم، دانشکده می‌رم، برگ‌ریزون، اول کتاب

چیزکی می‌نویسم، نُچ می‌گم، نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنم...

                                   

پ‌ن۱ : یک روند ِ طبیعیه که داره اجرا می‌شه.

پ‌ن۲ : به غاری پناه می‌برم... 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت18:48توسط راوی پاییز | |

 

می‌خواهم ‌

از درد ِ رفتن‌ها و نرسیدن‌ها

-مثل ِ آن شب‌ها

که خواب ِ فریادهای فروخورده می‌بینم-

گریه کنم...

                               

 

پ‌ن : مگه با مشتی نفس، یکم خنده، فنجونی نگاه، چیزی اون وسط سینه آروم می‌شه؟!

        دلم پرتویی صدا می‌‌خواد...

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت11:54توسط راوی پاییز | |

 

به ساعت خیره بودم. یک ربع مانده بود تا طاقتم طاق شود و بروم همان کاری را بکنم

 که قول دادم. هوا ابری شده. اینجا آسمان غریبی دارد. در چشم به هم زدنی، آفتاب

می‌رود و جای خود را به ابر می‌دهد و بلعکس!...

یاد گرفته‌ام به هیـــچ کدامشان دل نبندم...وقتی نه صدایی می‌آید که دوست داشته

باشم، نه هیچ صورتی آشناست، خوب، مجبور می‌شوم به آسمانی پناه ببرم که همه

جا یک رنگ است و اینجا کمی تیره‌تر!

 

«آن‌ها هیچ از بهشت نمی‌دانند. امین انصاری»

 

پ‌ن: آدم باید اینطور بلرزد تا بفهمد بعضی وقت‌ها دکترها هم چیزی نمی‌‌دانند...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت21:43توسط راوی پاییز | |

 

گاهی نبود ِ بعضی چیزها اذیتت می‌کند. نبود ِ چیزی شبیه به وسایلت، نبود ِ حضور ِ

 بعضی آدم‌ها، نبود ِ بعضی رنگ‌ها، نبود ِ صدایی، نبود ِ نجوایی...

نبود ِ بعضی چیزها را می‌شود با بودی دیگر، پُر کرد، مثلاً نبود روان نویس ِ آبی را با

مشکی، نبود بیسکوئیت شکلاتی را با گردویی، نبودِ...اما، نبود ِ حضور ِ بعضی آدم‌ها،

آن‌هایی که خو  گرفته‌‌اید با هم، آن‌ها که انتظار بودنشان را داری، نبودشان، این خلاء

خالی را با چه می‌شود پر کرد؟!

آدم‌ها را که می‌خوانی، می‌دانیشان، غریبه نیستند و می‌دانی همین نزدیکی‌ها هستند

 و با  نگاهی رازت را می‌خوانند، تو را می‌خوانند و  نیازی به تلنگر ندارند تا خودت را به

یادشان بیاوری...

بعضی‌ها هم تنها پژواک صدای تو هستند، پژواکی آرام از جایی دورِ دور...

 

«ما آزموده‌ایم درین شهر بخت خویش

بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش»

 

پ‌ن1 : دلم حافظ خواست یهو.

پ‌ن۲ ‌: پر از حرفم و بی‌صدا.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت22:2توسط راوی پاییز | |

 

در پاسخ به این پست بانو

 

پاییز...سوز...غربت...

هوووم، سال گذشته همین روزها بود. روبه‌روی هم نشسته بودیم و هر سه‌مان سرماخورده و

گلودرد و سرفه. کلاس معانی تشکیل نشد و ما هم خونه‌ی شما بانو رفتیم، شیطنت‌های

لحظه‌ای و غش‌غش خنده‌های بلند. آری بانو، شکلات ساختگی من میانمان بود و سرفه‌ها

می‌کردیم و شکلات می‌خوردیم و به یاد دارم قرار نبود آن روز من زنده بمانم، این را آیدای نگران و

مهربان در پاسخ به سرفه‌های من گفت...شما دوتا نمی‌دانستید که من پنهانی آن لحظه‌های

رنگی را فیلم می‌گیرم و این روزها که فیلم را نگاه می‌کنم؛ بانو، آیدا، راوی بغضی می‌شود.

نمی‌دانم چه چیز از آن روزها کنده شد و محو...

هی بانو، شیطنت‌هایمان جواب داد، نه؟ آیدا، توهم‌های شکلاتیمان اتفاق افتاد، پس بگویید آیا

ما مقصر هستیم که رویاهامان ادامه نیافت و یا...نمی‌دانم!

چرا همه چیز استپ شد؟ مگر قرار نبود قصه خوب پیش رود؟ بانو، برای تو و آن روزهای شال‌گردن

رقصانت چه می‌خواستیم و آیدا هم که می‌دانست قرار است چه شود، تصور می‌کردیم قدم

زدن‌هایش را با...و اما من ِ راوی، من منتظر آمدن، وقوع اتفاق خاصی بودم، که اتفاقی نبود و من

دلخوش...

پاییز بود و باد و باران. برگ‌های نارنجی و سرخ و یشمی ِ کوچه‌ها و خیابان‌هایی که سه تایی گز

می‌کردیم و شلپ شلپ آب‌ها...شکلات می‌خوردیم، چایی، خنده و رد ِنگاه. اما بانو چه شد پس؟

آیدا آن روزها کجا رفتند؟ من فقط نمی‌خواهم خو بگیریم به این روزها...من فقط از همین است که

می‌ترسم، هی دوســـتان درد دارد...

شاید چون من ِراوی هنوز پیشرفت نکردم و شکلات تخته‌ای درست نکردم؛ رویاها آن‌طور که باید،

جان نگرفتند...

 

پ‌ن : نیمه‌ی دوم پاییز، از شروعت نگرانم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت14:8توسط راوی پاییز | |

 

تاب تاب

.

عباسی

.

خدا منو

.

.

.

انداختی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت9:44توسط راوی پاییز | |