باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

بارونی رو تن می‌کنم و شال رو می‌ندازم دور گردنم. 6:30صب هندزفری رو می‌ندازم گوشم و به ضرب علیزاده گوش می‌دم.ب ِ چهره‌ی آدما نگاه می‌کنم و می‌رم تو فکر و می‌بینم چند دقیقه‌س دنبال فامیلی ِ فلانی ذهنم رو بالا پایین می‌کنم و می‌بینم چ ِ دور شده اون روزا. خوب یا بد بودنش مهم نی. ی ِ روز بدیهی‌ترین اتفاق می‌شه ی ِ تصویر دور ِ دور...  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 20:54 توسط راوی پاییز|

دیشب بعد از میرداماد و پاساژگردی و چک کردن لیست خرید، برای دیدن «ع» و «ن» به کافشون می‌ریم و همراه نوشیدنی گرم، با «عامو»ی اهوازی آشنا می‌شیم و  سر میز ما همگی صحبت می‌کنیم. از مدل و ماکت سازی تا طراحی خونه و آشپزی و فلفل و خاطرات. شام رو کنار هم مزه می‌کنیم و «عامو»ی بسیار خوش صحبت و خون گرم از سفرش ب ِ جزیره‌ای در جنوب صحبت می‌کنه و من رو دچار حسرت می‌کنه ک ِ چرا من تا ب ِ حال ب ِ جنوب نرفتم؟!

پ.ن: نفهمیدم اسم واقعیش چی بود، «عامو» صداش می‌زدن:)

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 18:29 توسط راوی پاییز|

دوست‌تر داشتم عطر این دم‌نوش چای ِ کوهی، آویشن و پونه را قاب می‌کردم برای این شب‌های آذر ماه. 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 18:50 توسط راوی پاییز|

تقویم جلو چشمامه و لیست کارا رو آماده می‌کنم. تقریباً هموه چی همونه ک ِ می‌خوام. ی ِ وقتا نگرانی‌های بی‌خودکی اوقاتم رو تلخ می‌کنه و چند ساعت بعد می‌بینم قضیه اونقدرام بد نیست و کنترلش دست خودمه. مناطق مختلف شهر رو زیر و رو می‌کنیم تا همه چی نیوفته دقیقه نود. کارت‌ها و نشون‌های لازم رو جا می‌دم ی ِ کنج و سر وقت اونایی ک نه، خط می‌خورن. نزدیکانم رو خبر می‌دم تا انرژی‌های گرمشون رو تو این سرما پرتاب کنن سمتم:) 

 

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 20:4 توسط راوی پاییز|

وقتی روز آخر آبان رو ب ِخاطر تو آبی می‌کنم، آبی ِ آبی...  

 

                                       

 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 20:39 توسط راوی پاییز|

 

اینکه سلایق متفاوت رو در رنگ‌بندی مختلف بالا پایین کرد تا ب ِ یک وجه مشترک رسید.  

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 21:34 توسط راوی پاییز|

یادگاری کتابی ک ِ از 89 سراغش نرفتم... 

                        

                                    

 

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 19:11 توسط راوی پاییز|

ولیعصر رو گز کردن برای پیدا کردن لباس و وسایل ورزشی یک طرف، دَنت شکلات نارگیل ک ِ چندجا سرک کشیدم و بلاخره پیدا کردم یک طرف. سوز هوا رو ب ِ آفتاب ملسش می‌بخشم و قدم‌رانی رو کش می‌دیم. شکلات رو مزه‌مزه می‌کنم لاب‌لاش خاطرات دانشگاه رو می‌‌گم(سلام «آ»:دی) وقتی سرما زورشو می‌زنه می‌چرخیم سمت خونه. بعد از ی ِ خواب عمیق و چیدن برنامه‌ی تئاتر، وسوسه‌ی دَنت شکلات نارگیلی ک ِ از خونه هلمون می‌ده بیرون:دی

هی «میم»، پاییز رو کنار تو دوست‌تر دارم.  

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 21:30 توسط راوی پاییز|

باتری دوربین رو می‌زنم ب ِ شارژ برای ثبت ملاقات‌های دوستانه‌ی چند ساعته. با «آ» و «ع» می‌زنیم ب ِ جاده و گپ. می‌ریم تو رستوران و کنار شرشر آب و گپ و خنده‌های نخودی ک ِ گاهی کنترل از دستمون خارج می‌شد و تیک‌های عکس و عطر نون داغ ک ِ پیچید و در حد انفجار خوردن(:دی). لم‌ می‌دیم و گرمای بخاری و چای داغ ک ِ فک‌هامون رو گرم‌تر می‌کرد و «آ» ک ِ از بس پوشیده بود داشت آب می‌شد:)) ریزکی تحلیل تخت‌های کناریمون و بعدتر رژ لب‌هایی ک ِ تست شد و قرار شد بریم دنبالش. از رستوران با سه فال حافظ می‌زنیم بیرون و پاکت «ع» پوچ بود! می‌ریم دنبال خرید رژ لب و «آ» رو می‌رسونیم و اینبار «ع» حواسش هست دوباره باتری خالی نشه. گز می‌کنم اون سر شهر ک ِ «میم» منتظره و بدو بدو عکسای داغ رو ایمیل می‌کنم برا دخترا:)

 

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 15:21 توسط راوی پاییز|

 

عزیزم وقتی سکوت می‌کنی دوست‌داشتنی‌تر می‌شی.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 20:24 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» 896
» با کمی لهجه
» 894
» 893
» آی عشق، آی عشق...
» ‌این روزا
» از همون روزهای دارچینی
» 889
» ی ِ روز یهویی فشم:دی
» نمی‌دونی ک ِ