باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

دیشب تا دیروقت ی ِ دورهمی دوستانه داشتیم و چشمام دیگه جایی رو نمی‌دید و با لعنت فرستادن ب ِ صبحای زود خوابیدم و 3-4ساعت بعد بیدار شدم و تنها انگیزم روز آخر کاری هفته بود. تمامی کلاسای امروز تخصصی بود و انرژیم ته کشید. تو راه برگشت عمه‌هه زنگ زد ک ِ دارم میام پیشت و کیک قهوه بذار:| رسیدم و بدو و اخمالو مواد رو هم زدم و دلم شدیداً بالش می‌خواست و کیک و قهوه مزه کردیم و اتفاقی رفتم سراغ جزوه‌های قدیمی دانشگاه ک ِ چشمم افتاد ب ِ ی ِ نامه‌نگاری من و «آ» و قهقه حنده شدم...

پ‌ن: برای فردا دلم قدم‌رانی و دیدن فیلم خوبی ک ِ کنار گذاشتم می‌خواست، اما همزمان ب ِ دو جشن دعوت شدیم ک ِ خیلی هوثلشون رو ندارم:(

بعدانوشت: عادی اضافه کن ملاقات با آیدایی و دورهمی خلیا رو. زمان امروز بایس کـــــش بیاد:دی 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 20:20 توسط راوی پاییز|

گیر کار بانکیم هستم و کلافه ک ِ دختره زنگ می‌زنه مجدد اصرار می‌کنه ک ِ دست ِ رد ب ِ سینشون نزنم و باهاشون کنسرت برم و دلم برای بلیطی ک ِ رزرو کردن بسوزه و یهو جدی می‌شه ک ِ ازدواج کردید؟ و وقتی جوابشو می‌دم می‌گه ما همه شکست عشقی خوردیم و قول می‌گیره بعداً دخترمو بدم ببرن گردش:|

قطع ک ِ می‌کنم کلافگیم یادم می‌ره و گز می‌کنم خونه و می‌رم تو کار چیزکیک:) 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 12:22 توسط راوی پاییز|

کِرم رو بر‌می‌دارم و حلقه رو درمیارم تا دستامو چرب کنم. چشمم میوفته ب ِ اسمت ک ِ تو حلقه‌س. لبخند می‌شم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 20:39 توسط راوی پاییز|

بیشتر ذهنیاتم تو دفترچه قرمز ثبت می‌شه. از خواب آشفته‌ای ک ِ ساعت‌ها ذهنم رو درگیر کرده بود تا اتفاقات خرده ریز و درشت این روزها... 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 20:4 توسط راوی پاییز|

هووم

یاد آفتاب-مهتاب بازی‌هامان افتادم... 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 19:4 توسط راوی پاییز|

اینکه خاله عمل پیوند کلیه رو انجام داد کمی دلم آخیش شد و حالا کمی انرژی مثبت برای دوره‌ی نقاهت... 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 18:17 توسط راوی پاییز|

لباس‌هاش رو کاور می‌کنیم. خوابالو کمکم می‌کنه و شیشه‌ی لاک رو می‌گیره تا بزنم. ناخن‌های نارنجی رو فــــ ـ ـ ـوت می‌کنم و کمی چرت می‌زنم. هدیه‌ها رو بسته پیچ می‌کنم و نوشیدنی نارگیل-آناناس می‌ده ب ِ دستم. انگشت ِ مو برداشته‌اش را آتل‌بندی می‌کنه و آماده می‌شیم برای مهمونی ِ شب. نیم ساعت دیگه وسط اتوبان. بقیه زودتر رسیدند و «س» ک ِ در نوشیدنی زیاده‌روی کرده و گیج می‌زد؛ شده بود سوژه. عکس‌های اون وسط و کیک و کادوها و خنده‌های بلندبلند و عکس جوکی «ع» و ته همه‌ی اینا، با اینکه حواسم ب ِ انگشت «میم» بود ک ِ کسی نره روش، خودم با پاشنه رفتم روش:|  

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 18:29 توسط راوی پاییز|

    

                          

 هجده ِ دی ماه ِ هزار و سیصد و نود و سه.

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 21:33 توسط راوی پاییز|

فردا صبح اتفاق بزرگی در راهه و من برای بار چندم همه چیز رو مرور کردم و برای هزارمین بار مطمئن شدم ک ِ این بار درست است، همه‌ی اتفاقات نکّه‌تکّه گذاشته شد تا رسید ب ِ لحظه‌ای ک ِ مطمئن شدم هم‌مسیرم رو برای باقی روزهام انتخاب کردم و ممنونم از خداوند ک ِ  چ ِ مرتب همه چیز رو سر جای خودش قرار داد و من رسیدم ب ِ این نقطه ک ِ باید. حالا کنار «میم» منتظر اتفاقات خوشم و ب ِ استقبال راز و رمزهای جدیدم می‌ریم. دلم قرصه ب ِ عزیزانی ک ِ دعا و لبخند گرمشون رو بدرقه‌ی ادامه‌ی راهم کردند...    

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 21:32 توسط راوی پاییز|

برگه‌ها رو تحویل می‌گیرم و فک می کنم تا فردا می‌تونم لیست رو بنویسم؟! سر راه مدارک رو می‌برم تحویل می‌دم و طبق معمول کپی اضافه گرفته بودم. میام خونه مقنعه رو عوض می‌کنم و شال رو می‌ندازم سرم و سوئیچ رو برمی‌دارم و می‌رم لباس‌ها رو از خشک‌شویی تحویل می‌گیرم. مامان رو برمی‌دارم و می‌ریم خرده خرید رو انجام می‌دیم و میام ریمل جدید رو تست می‌کنم(سلام سرنتیپیتی:دی) و مواد کتلت رو بدو آماده می‌کنم و این وسطا میام پروژه خواهره رو ویراستاری کنم:|  

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 14:8 توسط راوی پاییز|


آخرين مطالب
» تو شلوغی این روزا دلم کمی خلوت می‌خواد
» 909
» 908
» 907
» 906
» دیالیز خر است.
» 904
» ثبت در تاریخ
» ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما
» 901